قصه ی ازدواج

یک شب نمی دانم چه شد که زن گرفتم
خورشید را با دیس در دامن گرفتم


احساس می کردم که تاریک است دنیا
رفتم برای خویش نورافکن گرفتم


وقت تجرد بر تنم تی شرت غم بود
با ازدواجم پوستین بر تن گرفتم


مانند ابراهیم افتادم در آتش
اما پس از آن جای در گلشن گرفتم


دست نیازم از محبت سوخت زیرا
یک لامپ را در حالت روشن گرفتم


از بس به شوقش داغ می شد رادیاتم
رفتم مغازه چند تا کلمن گرفتم

من که فقط خرج ِ اَتینا می نمودم

قسط و اجاره خانه را گردن گرفتم


کم کم فشار زندگی له کرد ما را
انگار جا در گودی هاون گرفتم


می خواستم از این هچل بگریزم اما
با سِرتقی تصمیم به ماندن گرفتم


مستاجری کم کم عبوس و دپرسم کرد
دردی به نام عقده ی مسکن گرفتم


وقتی کتِ صبرم درید از پنج شش جا
از زندگی قدری نخ و سوزن گرفتم


اما نشد تا پارگی ها را بدوزم
ناچار ژست آدمی کودن گرفتم


تبلیغ می کردند که کودک بیارید
این حرف را در شهر تنها من گرفتم


بعدش پیاپی بچه میکردیم تولید
از مزرعه وقت درو خرمن گرفتم


خرداد هم یک بچه می آید، اگرچه
یک بچه را از شیر در بهمن گرفتم


پیکانمان دیگر ندارد جای کافی
شاید که تا ماه دگر یک ون گرفتم


راهی به غیر از خودکشی دیگر ندارم
شاید دوباره رفتم و یک زن گرفتم!


شروین سلیمانی

24/فروردین/93

/ 3 نظر / 129 بازدید
حسن حاتمی بهابادی

سلام جالب بود ، فقط تو اولین مصراع یه چیزی جا افتاده ، شاید یه من شایدم دو من کسی چه می دونه !! [لبخند] راستی بالاخره وبلاگ بنده بعد از خیلی وقت ! به روز شده ، با احترام دعوتید [گل]

رئوف

سلام بسیار زیبا ‘ مرحبا و هزاران آفرین